ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )
319
مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )
از وى همى خبر جست تا نشان بيافت ايشان را بديهى كه آن را حميمه خوانند ميان شام و حجاز ، پس مروان مردى را بفرستاد و گفت در ميان ايشان مردى بطلب بدين نشان نام او ابراهيم الامام بن محمد ، [ و ] چنانك نشان سفاح اندر كتابها خوانده بود بگفت ، مروان پنداشت كه سفاح را نام ابراهيم است ، و خداى تعالى جز آن تقدير كرده بود ، پس اين مرد بيامد بدان ديه ، و همه برادران را بنگريد آن نشان ( 207 - ب ) اندر ابو العباس سفاح ديد ، او را ديد [ 1 ] ابراهيم گفت ترا كه فرمودهاند ؟ گفت ابراهيم بن محمد را . ابراهيم گفت منم ابراهيم ، دست از وى بدار . همچنان كرد ، و ابراهيم سفاح را ولى عهد كرده بود ، و گفت سوى كوفه رويد ، و او را سوى مروان آوردند چون مروان بنگريد هيچ نشان سفاح نديد ، گفت اين نه آن مردست ، فرستاده گفت آن مرد را بنشان يافتم ، اما آن مرد اين است يعنى ابراهيم ، مروان گفت اى ابله ترا با نام چه كار ! لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا [ 2 ] پس ابراهيم را باز داشت ، و بعد از آن زهر دادش ، و گويند بفرمود كشتن در زندان ، پس مردمان را بنمود ، و او را دفن كردند بحرّان ، و سفاح با برادران و عمال جمل كرا بگرفتند [ 3 ] از يكى اعرابى به صد دينار زر كه بكوفه دهند ، و بشب اندر پيش وزير آل محمد بو سلمه حفص بن سليمان الخلال [ 4 ] آمدند ايشان را نواختى نكرد چنانك بايست ، و گفت وقت بيرون آمدن نيست و ايشان را به شهر فرستاد ، و جائى فرود آورد ، بنهان همان شب ، و تاخير همى كرد ، سفاح گفت ما را ازين مرد هيچ نخيزد ، و ليكن تا چون باشد ، و خبر مرگ ابراهيم الامام اندر حبس مروان فاش گشت ، مهتران بو سلمه را گفتند امام كجاست و تا كى سر بباد دهيم ار [ بهر ] امام ناپيدا ؟ ابو سلمه ( 208 - آ ) بهانهها پيش مىآورد ، پس كار ايشان از اشتربان [ 5 ] اعرابى فاش گشت ، كه همى گرديد [ 6 ] و مىگفت امام را با برادران اينجا آوردم به لشكرگاه و مرا كرا همى بايد ستدن ، [ 7 ] و اين سخن
--> [ ( 1 ) ] ظ : او را خواست گرفت ، [ ( 2 ) ] اين جمله و قرائت آية در ط و ك نيست . [ ( 3 ) ] اصل : جمله كرا بگرفتند ، ك : يسأله مائة دينار يعطيها الجمال كراء الجمال التى حملتهم ( 5 ص 153 ) [ ( 4 ) ] اصل : حمص بن سلمان الحلال ، [ ( 5 ) ] اصل : شتربانان . [ ( 6 ) ] اصل : كراند [ ( 7 ) ] اصل : شدن .